مشاورMBA

اقتصادی email:gh_alibeigi@yahoo.com

چشم انتظار(داستان واقعی)
نویسنده : غلامرضاعلی بیگی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
 

شاید بیش از 15سال از روزی که رضا به خواستگاریش آمد میگذرد و بیاد دارد که خواستگاری یکباره رضا از او همه را متحیر ساخت مخصوصا" که همه شنیده بودند رضا پسرتحصیل کرده وباسواد ومدیرودارای منصب ودرحدخود مستقل ومرتب است.

 همین کافی بود که شک وحسادت وبحث بین خواهرها ودامادها وپدرومادر واقوامی که مطلع بودند ایجاد کند که نکند مشکلی دارد وعیبی والا چرا ازبین آن همه دختردرشهرودیار ودانشگاه وغیره بیکباره به خواستگاری کبری دریک شهرغریب آمده ،هرچند کبرا میگفت همکاریم ومدیرم است ولی گوش کسی بدهکارنبود.

کبری ترس از داماد شان داشت که حسودی اش گل کند وتنها کسی بود که وظیفه تحقیق را عهده دار خواهد شد،کبری اورا خوب میشناخت ومیدانست که از حسادت کارها رابا مشکل روبرو خواهد کرد ولی کاری از دستش برنمی آمد جز احترام تا شاید دلش به حال کبری بسوزد واین وظیفه را بدرستی انجام دهد.

کبری هرچند خانواده ایی مذهبی داشت وداماد اولشان نیز با همین رویه انتخاب شده بودولی چون رفتار واعمالش یکی نبود وبسیار خواهرش را اذیت وآزار داده بود از او وهمه دوستانی که برای ازدواج با کبری معرفی میکرد تنفر داشت وحتی چون یک بار نیز این مورد را به زبان آورده بود خشم دمادشان رابرانگیخته بود.

هرروز  برای کبری همچون یکسال میگذشت وهمه منتظر بودند تا دامادشان نتیجه تحقیق را اعلام کند وبالاخره روز موعود رسید واعلام کرد شب باخانواده میاید ونتیجه رااعلام میکند .

همه دورهم جمع بودیم ومنتظر که داماد شروع کرد به مقدمه چینی واینکه چقدر برایش مهم است که شوهر کبری پسر متدین وخوب ومعتمدی باشد که چون کبری نیز دختر پاک دامنی است ودرنهایت با ناراحتی گفت که حدستان درست بود او مشکل دارد وپس از مکثی طولانی گفت فاسداست! همین که این راگفت اشک از چشمان کبری جاری شد ومیدانست که دامادشان با مکروحیله چیزی عنوان کرد که خانواده اش بسیار به آن حساس هستند وکبری با وجود اینکه چند سالی با رضا همکاربوده وبخوبی سلامت وصداقت اورا میشناخت هاج وواج داماد رامینگریست وهرچقدردامادشان به تفسیر وتایید حرف خود با توجیهات فریبکارانه میپرداخت کبری کیج ومتحیر انگار دنیا به دورسرش میچرخید وکنک ومنگ مانده بود که چه رفتاری ودفاعی از خودنشان دهد وتنها چاره را سکوت وگریه میدانست .

همه اطرافیان انگار مجرم بزرگی را کشف کرده اند وبا تحقیر به کبری نگاه کرده وبه نوعی شروع کردند به تشکر ازداماد که آنها را ازاین خطر بزرگ رهانید وپدرنیز بلند شده وبه سرکارخودرفت ومادر نیز سکوت اختیار وخواهر کبری به دلداری کبری پرداخت که شهروز شوهرش چقدر برای این تحقیق اهمیت داد ووقت گذاشت واقعا" من نمیدانستم که شهروز اینقدر به تو احترام قائل است وبا این نیکی همه خاطرات بدی که از او داشتم راپاک کرد،دراین بین کبری با دلسوزی وخشم وتنفر اورا مینگریست که چگونه خواهرش اسیر مردی فریبکار ونیرنگ باز است.

بالا خره با وجود اسرار دوباره کبری برای تحقیق بیشتر واینکه او میداند رضا برخلاف ظاهرش که فردی معمولی است ولی بسیارمودب ومتین وصادق است وعصبانیت همه رابرمیانگیخت وبیشترازهمه شهروزداماد حسودشان را که جز تیپ ورفتارخاص مثل خودرا قبول نداشت .

بالاخره جواب رد به خواستگاردادند ورضا نیز بازمدتی منتظر شد وچون دید خوانواده کبری به مخالفتشان ادامه میدهند از آن شهر ودیار رفت وبرای خود همسری اختیارکردتاشاید کبری نیز بیش از این درزجر واختلاف با خانواده نباشد وبقول خود "کبوتر باکبوتر بازبا باز کند همجنس با همجنس پرواز" وکبری چون چنین دید دیگرهمه آرزوها وآینده زیبایی که درکناررضا برای خود ترسیم کرده بود راسراب دید وغم وغصه تمام وجودش را دربرگرفت ودیگر آن دخترشاداب وسرزنده نبود وخود رابه دست تقدیر وانتخاب یکطرفه ویکجانبه خانواده سپرد وبالاخره داماد دوست خود را که سالها برنامه ریزی کرده بود باهزاران تعریف وتمجید درکردار واخلاق و....کبری راازخانواده اش خواستگاری کرد وکبری نیز مات ومبهوت ودست بسته وبراحتی ازجانب خانواده به عقد اودرآمد والان سالهاست که از آن روزاسارت میگذرد وکبری گرفتارمردی ازجنس داماد دیگرشان است ومیسازد ومیسوزد وبه امیددیدن حتی یک لحظه رضا ،اومیگوید که دراین 15سال شاید شبی نبوده بایاد وخاطره رضا نخوابم وبافکراوشب را بروزنرسانم!