مشاورMBA

اقتصادی email:gh_alibeigi@yahoo.com

سیلی عشق(1)
نویسنده : غلامرضاعلی بیگی - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
 

اوایل دوران جوانیم بود ودرخیابان اصلی شهرمان قدم میزدم طبق معمول ازجلوی کتاب فروشی که میخواستم ردشوم بی اختیار ایستادم تا تیتر روزنامه ها وکتابها را نگاه کنم خیابان اصلی خیابان کوتاهی بود وبا ۵دقیقه قدم زدن تمام میشد وتنها جایی که من برای سرگرم شدن وشاید وقت تلف کردن علاقه داشتم جلوی کتابفروشی نرسیده به چهارراه بود.

  مشغول خواندن تیترها بودم وازخودبی خبر بیکباره برق ازچشمانم پریدوصدای شق بلندی برخواست کیج شدم وکم مانده بود بیافتم زمین کمی تمرکز حواس کرده وتازه فهمیدم که ضربه محکمی ازپشت به صورتم زدند وبا ترس ودرعین دفاع ازخودبه پشت برگشتم وبیش ازپیش درجای خودمیخکوب شدم!

 درمقابلم دختری بلندقد باچهره ایی استخوانی ،لپ های قرمز وبااینکه هیچ آرایشی نکرده وشاید هفته ها صورتش رانشسته ولی زیبایی خاصی درپشت آن چهره عبوس نمایان است وبا لباس روستایی ،هردولحظه ایی مات ومبهوت به هم نگاه کردیم ومن متعجب که آیا مزاحمتی برای او ایجاد کرده بودم که اینچنین غضب ناک برمن سیلی زد!ویا اینکه اوکیست وازمن چه میخواهد!هزاران فکروخیال درسرم هویدا شد ودرآن زمان کوتاه به همه جا فکرکردم ولی بازمتحیر ومات ومبهوت ماندم تاآمدم بگویم که چرا چنین کردی دختر لبخند شیرین وتلخی زد وشروع کرد به خندیدن ومن تازه احساس کردم که او مشکل روحی دارد وآرام آرام عقب رفتم تا ازتیررس سیلی دیگری درامان باشم که ازپشت به مردمی برخوردم که مارادوره کرده وبه صدای بلند سیلی محکمی که زده بودجمع شده بودند که یکی ازپشت به من گفت ولش کن دیوانه است!؟وبتازگی درشهرپیدایش شده!

  لغت دیوانه لغتی که بسیاربدم میامد ودرهمان دوران نوجوانی نوشته ایی داشتم با این موضوع که مادیوانه ایم نه آنها که دنیا را بسادگی زندگی میکنند ومیخندند وهرچوردلشان خاست میپوشند وهرجا دلشان خاست میخورند وبی اعتناء به دیگران وعاری ازغرور وتکبر وبخل و...هزاران موردی که ماانسانها درطول سالیان دراز باخود جمع کردیم وآیین نوشته درآوردیم وخودرادانا وعاقل مینامیم !نوشته ها وقانونها ومحدودیتهایی که به جبر وظلم واقتدار حاکم میکنیم وهرکسی را که سدراهمان باشد ازبین میبریم!

فکرمیکنیم دنیای مادی دراختیار ماست درحالی که خود اسیردنیا هستیم ودرزندان ریا وتظهرمحبوس وهیچ کدام برای خودزندگی نمیکنیم بلکه برای دیگران زندگی میکنیم.

 آری مادیوانه ایم نه آنها که خودرااسیر این جهان مادی نکرده اند وهمانگونه که میخواهند زندگی میکنند نه همانگونه که دیگران میخواهند.

 مادیوانه ایم وآنها نیز براین رفتارواعمال ما میخندند ولی چون اکثریت با ماست ماآنها را دیوانه خطاب میکنیم.

 دختره لبخندی زد وبرگشت از مادورشد دستی به صورتم که هنوز ازدرد میسوخت آنقدرصورتم سرخ شده بود که احساس میکردم آهن گداخته ایی به صورتم چسبانده اندوبطرف خانه براه افتادم.

 به خانه که رسیدم جریان را به مادرم گفتم جالب این بودکه مادرم هم بااینکه بحث جدیدی بود درجریان بود که چنین دختری بتازگی درکوچه ها وخیابانهای شهرقدم میزند وبعضی ازجوانان پسر را مورد تعدی قرارمیدهد.

 مادرها چون هرروز درکوچه جمع میشوند به سهولت تمام اخبار واطلاعات شهر رد وبدل میشودوتازه فهمیدم چقدراطلاعات آنها بااینکه به ندرت به بازارمیروند کامل وزیاده وشاید بخاطر اینکه این دختر از عشق به چنین عملی زده برای اینکه بدآموزی نشه محرمانه کردند وبه پسرها ودختران جوان خود نگفتند.

 داستان ازاین قراربوده والان تاسف میخورم که چرادرآن زمان کسی نرفت زندگی دقیق این دخترمعصوم را بنویسد شاید ازداستان لیلی ومجنون وفرهاد وشیرین و... هم شنیدنی میشد وزیبا ودرخاطره ها میماند چون زیبایی این داستان این بود که دراینجا دخترنقش مجنون را بازی میکند وبرای هزاران دختری که هیچ وقت نمیتوانند عشق درونیشان راعنوان کنند وبا اسراردلشان میسازند ومیسوزند عبرت آموز وجالب هرچند نمیدانم چقدرازاین داستان واقعی را توانستم به حقیقت منتقل نمایم معذورم ولی چون از اطلاعات مادرها نقل قول کردم درآن شکی ندارم مگراینکه دراسامی مشکل باشد:

 گلناردریک خانوده روستایی زندگی میکرد وهمانندسایر روستاییان مرغ وخروس وگوسفندوگاو وگندم کاری غیره داشتند، شاید روزی که گلناربدنیا آمده بود بی اختیار مبهوت زیبایی او بودند دختری زیبا با چهره ایی آذربایجانی .

 روزها به همین منوال میگذشت وگلنارهرروز بزرگتر وزیباترمیشد وبی خبرازسرنوشتی که درپیش رودارد.

 گلناردخترمودب وفعالی بود ودرهمه کارهای خانه کمک مادر وپدروهمراه برادرها وخواهرها ،زیبایی وفعالیت وهمکاری گلنارهرکدام کافی بود که بسیاری ازپسرهای ده چشم بدنبال او داشته وآرزوی ازدواج بااورا درسربپرورانند.

 ازقدیم رسم بود که دخترخوب را نمیگذاشتند ازفامیل برود واین خود عاملی بود تا عمویش اورا برای عزیز کاندید کند.

 گلنارتاروزی که عمو این راعنوان نکرده بود ومادرش به او نگفته بود ازعشق چیزی نیدانست چون سنی هم نداشت تازه ده ساله شده بودوعزیز چهارده  ساله،بعد ازشنیدن موضوع گلنارهم احساس عاشقی کر ودیگراحساس خاصی پیداکرده بود وسعی میکرازدیدپسرها دوربماند وهرموقع باخانواده عمویش روبرو میشد لپهایش سرخ میشد.

 روزها به همین منوال میگذشت وگلنارهرروززیباتر ورعناتر میشد،ازموقعی که گلناربه عشق زندگی میکرد انگارعشق معجونی شده بود که هرروز اورا زباتر ورعنا تر میکرد، وهمه جوانان ده حسادت این رامیخوردند ومیگفتند خوش به حال عزیز !واما عزیز که دری همچو گلناردرانتظارش ولی همین صاحب شدن راحت او اورا بی خیال کرده بود ویکروزبه پدرگفت میخواهم برای تامین سرمایه وکاربه تهران بروم !پدرومادرمخالفت کردند وگفتند پسرم بمان ده ما به اندازه ایی حیوان وزمین داریم که بتوانی درهمین جا زندگی ات راتامین کنی تازه توزنی مثل گلنارخواهی داشت که درخانه داری وکارسرآمد همه دختران ده است.

 اما عزیز دوپایش رادریک کفش کرده واسرار به رفتن به تهران راداشت وبالاخره خانواده عزیز بناچارپذیرفتند توشه ایی برای رفتن تهیه کرده وگلنارنیز برای شوهرآیند هاش بقچه ایی داد وبا غم واندوه اورا راهی سفر کرد.

 درآن ایام ازموبایل وتلفن خبری نبود وجزنامه چیزی نمیتوانستند بنویسند که عزیز هم که سوادی نداشت ودریغ ازیک نامه وگلنارشب وروز حسرت گذشت ایام رامیکشید تا شش ماهی بگذرد وچندروزی آن هم درمیهمانی خانوادگی عشق آیند ه اش راببیند.

ادامه دارد