مشاورMBA

اقتصادی email:gh_alibeigi@yahoo.com

سیلی عشق(2)
نویسنده : غلامرضاعلی بیگی - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩
 

بالاخره ششماهی گذشت وعزیز برای دیدار باخانواده وبرگشت مجددبه ده آمد،گلناردرپوست خود نمی گنجید بیچاره آنقدردلتنگی گشیده بود که دیگرهرلحظه خواب عزیز رامیدید.واکنون که عزیزآمده بود درپوست خود نمی گنجید وغمگین ازاینکه برای دیدارش باید میهمانی انجام میشد ومادرش نیز که میدانست گلنارلحظه شماری میکنه تا عزیز راببینه واین ششماه ،شش سال برایش بوده سریعا شام آنها رادعوت کرد.

 گلنارزیباترین لباسش که همان تومان (دامن بلند محلی)گلدارش با شال قرمزش راپوشید وموهای بلندش را بافته شده از دوطرف آویزان کرد آنقدرزیبا شده بود که همه اورامینگریستند وبالاخره لحظه موعود رسید وآقا عزیز به اتفاق خانواده آمد واما عزیز تیپ وقیافه ولباس پوشیدنش عوض شده بود بقول معروف ازشهررونده وازده مونده وسعی داشت رفتارش را هم تغییر یافته نشان دهد ودرمقابل آنهمه ذوق گلناربی ذوقانه ظاهر شد وفقط به سلام کوچکی قناعت کرد بیچاره گلنار!

 گلنارکه فکرمیکرد عزیز هم مثل او ازاین دوری دلتنگ وخسته شده وشوق دیداررامیکشد مات ومتحیر ماند ولی آنقدرعشق وعلاقه داشت وشیفته اوبود که هرکاروحرکت عزیز درذهن او زیبا جلوه کند.

 خانواده عزیز با خانواده گلنار به خوشی وشادی از همه چیز وهمه جا صحبت کردند جز برنامه وزمان عروسی عزیزوگلنار! خانواده گلنارکه دلتنگی وعزاب گلناررامیدیدند ودوست داشتند حرفی به میان بیاد وچون چنین نشد باخود گفتند شاید عزیز سروسامان نگرفته ومصلحت این است که آنها هرموقع مصلحت باشد خواهند گفت .

  گلنارخداخدا میکرد امشب به سرنرسد تاشاید بیشترعزیزراببیندولی افسوس شب به سرعت نورسپری شد ودوخانواده باهم خداحافظی کردند وگلناربا احترام ومحطاطانه که بدورازادب نباشد عزیزرامیپاییدوچشم درچشم اودوخته بودوعزیزبی احساس وساکت.

 گلنارشب تاصبح خوابش نبرد وفکرش به هزارجا رفت ومتحیر ازاینکه چراعزیز اینقدر بی احساس شده بود ورفتارش عوض شده بود ولی آنقدر عاشق بود که درآخر بتواند همه رفتار بد عزیز را تفسیر وتوجیه کرده وباز ازاو فرهادی درذهنش بسازد وبسوزد تا شاید دردیداری دیگر عزیزی باشد که دررویاها وآرزوهایش ساخته سواربراسبی سفید ولبی خندان بیاید دنبالش واورا نیز سوارکرده وبروند درسرزمین رویاییشان زندگی کنند درهمین افکاربود که خوابش برد.

ادامه دارد...