مشاورMBA

اقتصادی email:gh_alibeigi@yahoo.com

سیلی عشق(3)
نویسنده : غلامرضاعلی بیگی - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

گلناردرخواب حرف میزد ،گریه میکر وحتی یکبار جیغ کشیدومادرش مجبور شد که اورا بیدارکند.دخترم دخترم بیدارشو چرا تاصبح این همه آه ناله میکردی چرااینقدرعرق ریختی ،چرا میگفتی نه نه ،نجاتم دهید ،من نمیگذارم! اینها همه سولاتی بود که گلنارهمین که بااضطراب چشمش را باز کرد روبرو شد گلنارآنقدردرخواب اضطراب کشیده بود که مثل یک چوب خشک مادرش را نگاه میکرد وتکان نمیخورد وهیچ جوابی دررابطه با خوابش به مادرش نداد واین رازی شد دردل گلنار.

 عزیز دوباره به تهران برگشت وگلنار مجبور بود دوباره ششماهی با غم واندوه بسازد وبسوزد گلنار آنقدرعاشق عزیز شده بود که دوری اورا تاب تحمل نداشت .

  گلناربرای اینکه بتواندتحملش را بالا ببرد باغچه ایی درکنارحیاط خانه شان ایجاد کرد وگلهای مختلفی درآن کاشت وهروز به آن باغچه رسیدگی میکرد.گلناردخترباهوش وزرنگی بود ودرهمه کارها کمک خانواده وکمترساعتی میشد گلنار بیکارباشد ازرسیدگی به امورخانه گرفته(نظافت وشستشووآشپزی)تا حیوانات وکشت وبرداشت محصول گلنارهرروزکه بزرگتر میشد زیباتر وعاقل تر میشد ودرده بزرگ وکوچک کسی نبود که اورا دوست نداشته باشند ودرهیچ خانه ایی روزی نبود که ازگلنارحرفی به میان نیاید همین باعث شده بودکه همه دختران ده به او غبطه بخورند وهمه جوانان آرزوی ازدواج با او را درذهن خودداشته باشند ،گلنار موقعی که کوزه رابرمیداشت وببرای آوردن آب به چشمه میرفت جوانان به بهانه های مختلف درمسیرش ظاهر میشدند تاگلنارراببینند واما گلنارانگاردرفرشته ایی است که جسمش دراین دنیاست وخود دردنیای دیگری سیر میکند ومتوجه وجودونگاه  هیچکس نیست.

 باغچه گلناردرسایه عشق وعلاقه گلنارهرروز زیبا زیباتر میشد وگلهای رنگارنگ زیبا ،گلنارچون باغچه رابه نیت عزیز درست کرده باتمام وجود به آن رسیدگی میکرد باغچه آنقدرزیبا شده بود که ازهمه جا برای دیدن باغچه میامدند وگلناربه همه فقط اجازه دیده میداد وآنقدرمواظب باغچه بود که حتی مرغ وخروس نیز جرات نزدیک شدن به آن رانداشتند.

 گلنارآنقدرسرگرم باغچه بود که گذشت ایام رامتوجه نشده بود ونمیدانست که فردا ششماه است که عزیز رفته وباید بیاید.امشب برای گلنارشب طولانی خواهد بود وچنین شد گلنارتاصبح خوابش نبرد ولحظه شماری میکرد وچون صبح شدبه بهانه آوردن آب کوزه رابرداشته وراهی چشمه شد چون مسیرچشمه ازجلوی خانه عزیزرد میشد قلبش بشدت میتپید وخداخدامیکرد اواولین نفری باشد که عزیز را میبیند وجزخروس ها که شروع به خواندن کرده بودند کمترکسی ازخواب بیدارشده بود قلب گلنارآنقدرمحکم میتپید که گلناراحساس میکرد صدای آن را میشنود تانزدیکای خانه عزیزرفت ولی چیزی ندید وبیکباره به ذهنش رسید برای اینکه هم وقت راتلف کند هم عزیزراغافلگیرکندبسرعت به باغچه برگشت وگل زیبایی چید ودوباره براه افتاد تااگرعزیزرادید به اوهدیه دهد به آهستگی قدم برمیداشت ولی دوباره تادم درخانه عزیزرسید ولی خبری نبودآن موقع اگرکسی ازشهرمیامد همه اهل آن خانه بیدارباش بودند ومنتظر ولی خانه عزیز چنان نشان نمیداد وانگارجز گلنارکسی انتظار عزیزرا نمی کشید گلنارمجبورشد ازجلوی خانه آنها رد شده وبرود چشمه وکوزه راپرکرده دوباره برگشت ودوباره با گامهای آهسته وبا هزاران امید ارزو هی اسم خدا وپیغمبران وامامان را برزبان میاورد وامید واربود که او اولین کسی باشد که عزیز را میبیند ولی افسوس آفتاب درخشید آهالی ده به جنب جوش افتادند وگلی که دردستش بود پژمرده شد ولی ازعزیز خبری نشد.

 آنموقع اتوبوسهای شهری شبها ازتهران حرکت کرده وصبح زود مسافرین به ده میرسیدند واگرمسافری قراربود بیاد صبح قبل ازطلوع آفتاب وبا ماشینهای جیپ لنروری که ازشهرنزدیک به ده میاوردند میامدند ومعلوم بود که به ده ما مسافرتهران نیامد.

 ادامه دارد...