مشاورMBA

اقتصادی email:gh_alibeigi@yahoo.com

مترو
نویسنده : غلامرضاعلی بیگی - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
 

  همه درکنارهم طوری ایستاده اند که اگرازفاصله دورنگاه کنی یکپارچه دیده میشوند وبه آرامی به نقطه ایی که احساس میکنند درمترو درآنجا باز خواهد شد متمرکز شد ه اند وپاودست وخودشان راجمع وجور میکنندتابتوانندهمین که قطار رسید ودربازشد خیز بردارند انگارمسابقه ایی بزرگ درراه است!

 من که قطارقبلی را سوارنشدم درجلوی صف هستم وکاملا جنب جوش آرام وفشرده ایی که درپشت سرم است رااحساس میکنم وقطاررسید ودربازشد ،انگارانفجاری رخ داد ومن بی اختیار درجلوی مردم به داخل رانده میشوم شاید باور نکنید ولی تاصندلی که نشستم یک گام خودم برنداشتم وجالب بود بعضی به اشتباه دونفری یکجا نشستند ویکی بلندشد.

 یک لحظه احساس کردم این صحنه راجایی دیدم هی بخودفشارآوردم کجا! خارج ؟ولی کدام کشور وکدام صحنه؟ چون درباکو وترکیه سوارمترو شده بودم آنجا بعضی وقتها انتظار مردم برای سوارشدن بیشرازاینجاست ولی به محض بازشدن درها برعکس همه به آرامی میروندداخل ومتعجب ازاینکه برطبق قانون نانوشته ایی سالمندان وبعد خانم ها وبچه ها ودرآخرجوانها مینشینند. یادم است با یکی ازدوستان که درباکو سوارمترو میشدیم دوستم که خود ازمدیران ارشد یکی ازادارات کشورمان است به این موضوع آشنا نبود وهمین که درمترو بازشد بدو رو رفت ونشست ومتعجب بود که خیلی ها میایستند ونمینشینند وسالمندان وخانم ها وبچه ها مینشینند وبه من هم میگفت زودباش بشین ومن بالای سرش به خجالت اورا مینگریستم وبسیاری اورانگاه میکردند که چگونه سالمند وخانمی ایستاده واو نشسته البته دوستم بااینکه بعدا موضوع رافهمیده بود ولی بی اختیار همیشه موقع سوارشدن تکرارمیکردوتوجهی به دیگران نداشت که چه فکری میکنند وفاتحانه مینشست!

 داشتم میگفتم هرچه فکرکردم این صحنه راگجا دیدم آخرسر پیداکردم آری توفیلم ها مسابقه بیسبال که همه بدون اعتناء بدیگران موقعی که بسوی گرفتن توپ میروند چنین عمل میکنند وتوجهی به این ندارند که دست وپا وسرخود ویا دیگران بشکنه راستی چقدرشبیه مسابقه بیسبال است روزی خود بچشم دیدم تنه ایی به پیرمردی زدند ودیگر تاموقعی که جاها پرشود کسی از احوال اوخبری نداشت ونمیدانم چندنفردرهنگام دویدن ازروی او رد شده وپاراکجاهای اوگذاشتند ولی بیچاره سرو صورت ولباسهایش خاکی شده بود وبزور خودش رادرزمین کشید وکناردیواره نشست.

 همین که بخودم اومدم متوجه شدم ساعتم افتاده ونگاهم رابه زمین دوخته بودم که یکدفعه جوانی گفت ساعت مال کیه ؟ من اون ساعت را ازخارج گرفته بودم خیزبرداشتم برم سراغش دیدم پیرمردی که روبرویش ایستاده چیزی را درجیبش گذاشت وبه آرامی که آن جوان ساکت بشه گفت مال اون نیست من دیدم که او ازاین دروارد نشد!ومن چون این صحنه رادیدم درجای خود نشستم وچیزی نگفتم .باخودگفتم شاید پیرمردبه پول آن نیازداشته باشد که چنین کردوچند ایستگاه بعد پیاده شد وبه تندی بطرف پله ها رفت ودرمترو بسته شد باخود گفتم ایکاش به او گفته بودم که این ساعت بیش ازصد هزارتومان میارزد تا ارزان نفروشد!