مشاورMBA

اقتصادی email:gh_alibeigi@yahoo.com

سیلی عشق(4)
نویسنده : غلامرضاعلی بیگی - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

گلنار درکنارباغچه ایستاده بود وبه گلهای زیبایی که درآن روییده بود مینگریست واحساس میکرد که گلها براو لبخند میزنند ،درمیان گلها یک گل شیپوری رفته بود ویک گل بنفشه ارغوانی را چسبیده بود وطوری براو حلقه زده بود که گلنارنتوانسته بود آنها راازهم جداکند گل بنفشه کم کم رو به ضعف بود وگل شیپوری هم اگرجدامیشد میشکست وگلنارچاره ایی نداشت جز انتظار.

 گلنارازهمه گلها خوشش میامد وگل شیپوری را سخنگوی گلها میدانست واحساس میکرد آنها هرروز بااوحرف میزنند.

 عمه گلنارباعجله اومد خانه گلنارآنقدرعجله داشت که انگارمتوجه حضورگلناردرکنارباغچه نشد وچند ساعتی بامادرگلنارصحبت کرد انگارمطلب مهمی بود ووقتی مادرگلنارعمه اش را بدرقه میکرد رنگ به رخسارنداشت وبعد آن چادرسرش کرده وبسرعت به طرف کوچه رفت وفقط با صدای بلند گفت گلنارجان مواظب خانه باش تا من بیایم ،معلوم بود که باعصبانیت میرود واین راسگ حیاتمان نیز فهمیده بود وتا دم در هاف هاف کنان اورابدرقه کرد سگ چقدرباهوشه انگارمیخواست به مادرم بگوید اگرباکسی درگیری داری من بیام! واما گلنار آنقدرمحو باغچه بودکه همه چیزاطراف همچو غبار وسایه ایی بیش برایش نبود.

 چند ساعت بعد مادرگلنار بسیارافروخته آمد وخشمگین گلنارتازه متوجه خشم وناراحتی مادرشد تاحال مادرش رااینقدرنگران وناراحت ندیده بود گلنار باترس ودلهره ماجرا را پرسید ومادر هیچ نگفت!

 پدرشب هنگام از مزرعه برگشت وپس ازشستن دست وصورت به داخل کلبه آمد وبه پشتی لم داد ومادر به من گفت گلنارجان برو مرغ وخروس ها راتو لونه کن کاری که اغلب مادرانجام میده ومن فهمیدم که میخواهد دربحثش من نباشم وبقیه بچه ها هم درحیاط بازی میکردند صحبتهایشان شروع شد پدرنیزخشمگین گشت ولی گلنارچون خانه امد متوجه شد که درکناراین خشم وعصبانیت به او بادلسوزی نگاه میکنند حد اقل متوجه این شده بود که بچه ها وگلنار مرتکب این خشم نیستند والا پدربه سرعت آنها راتنبیه میکرد.

شب بسیارتیره تاربود ومعلوم بود که امشب هیچکس خواب راحتی نخواهد داشت پدربه سقف اطاق خیره شده بود ودرسکوت کامل به فکرفرورفته بود،مادرلحظایی به پهلوی راست ولحظه ایی به پهلوی چپ دراز میکشید وبرخی مواقع قطره اشکی میامد وبرگونه هایش مینشست وگلنارنیزنگران درفکرفرو رفته بود که چه اتفاقی افتاده که پدرومادرش اینگونه نگرانند.

صبح زود که آفتاب داشت طلوع میکرد گلنارازخواب بیدارشد وازجاپرید تا پدرومادرش را ببیند که آنها هم خوابید ه اند یا نه ولی هردو زودتر ازگلناربیدارشده وازاطاق بیرون رفته بودند وشاید هم اصلا نخوابیده بودند!گلناربه سرعت به حیاط رفت ودید مادر دربالکن نشسته وبه مرغ وخروس ها غذا میده وهمین که گلنار رادید صداکرد واورادرآغوش گرفت وکمی گریه کرد گلنار هم گریه اش گرفت وگفت مادرچه شده چرا به من نمیگویید .

 مادرچاره ایی نداشت باید دخترش رادرجریان میگذاشت ،دخترم عزیز درشهر....هنوز ادامه نداده بود که گلنارسرش گیج رفت وبی حال دربغل مادرش افتاد، ومادرش هول شده خواهرش راصدازد وگفت بیدارشین آب بیارین وآب آوردند ودرصورت گلنارپاشیدند مادرش نگران شده بود وهول هولگی میگفت دخترم چرااینطوری میکنی چیزی نشده که وگلنار نگران زود زود میگفت برای عزیزاتفاقی افتاده ،اتفاقی اقتاده،اتف....

ادامه دارد...