مشاورMBA

اقتصادی email:gh_alibeigi@yahoo.com

سیلی عشق(5)
نویسنده : غلامرضاعلی بیگی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

چندروز گذشت گلناراحساس ضعف میکرد وانگار دروجودش نگرانی مزمنی نفوذ کرده بود.اومدتی بود که احساس میکرد پدرومادروبرادرومردم ده چون اورامیبینند یک نگاه دلسوزانه ایی دارند ولی نمیدانست چراچنین شده است.

پدرگلناربه مادرش گفت تایکی موضوع رانگفته خودمان بگیم ودخترمان را سردرگم نکنیم نمیبینی مگه پدرومادرعزیز نیزبخاطر این تصمیم عزیزبا اودرگیرشده وگفته اند اگرچنین کنی ماتوراپسرخودنمیدانیم وازماانتظار نداشته باش که پا پیش بگذاریم ولی مثل اینکه عزیز دلباخته دختری درتهران شده وحرف آنها رانیزگوش نمیکند ودوستانش میگفتند خیلی سعی کردیم عزیزرامنصرف کنیم ولی متاسفانه این دخترآنقدردرمسیرش قرارگرفت که عزیزبه اودلباخته شد،ولی مادرگلنارمانعش شدوگفت ممکنه بیاد من تحمل این راندارم که دل دخترم بشکند میدانم اگربگوییم بسیارناراحت میشود.

 حسن دوست عزیز به مادرعزیز گفته بودکه عزیزعاشق دختری شده که بدرد زندگی نمیخورد ما آنها رامیشناسیم وحیف به این گلنار،اما عزیز چشم وگوشش بسته شده ونادانسته خودرادرچاه وبدبختی میاندازد .

 ولی هیچ کدام ازاین بحث ها به عزیز کارساز نشد وبیکباره پیغام فرستاده بود که پدرمادرش بیایند ومن بزودی مراسم عقد میگیرم!همه هاج واج مانده بوده اند ودوست عزیز میگفت متاسفانه دختره خیلی پررو بود حتی به تنهایی چندین بار خوابگاه عزیزآمده بود وحتی میگفتند عزیزیکبارمیگفت زیاد نصیحتم نکنید کارازکارگذشته ومن درمقابل بچه ایی که درشکم دختره هست تعهد دارم!!

گلناردربالای پله ایستاده بود وگلخانه ایی را که درست کرده بودرانگاه میکردکه بیکباره برادرکوچکش بدو بدو به حیاط آمد وفریادکنان میگفت مادرمادربچه ها میگویند تهران عروسی عزیزه!گلنارباراول متوجه نشد ومادرش دوید جلویش که نگذارد دوباره تکرارکند تاگلنارشوکه نشودولی تامادربتواندجلویش رابگیرد بچه دوباره باصدای بلندتکرارکردعروسی عزیزه درتهران!

 گلناریک لحظه احساس کرد دنیا برسرش ریخت وچشمانش سیاهی رفت ،او تحمل این رانداشت ونمیتوانست بپذیرد که عزیزراکه اینهمه انتظارش را میکشدودوستش داردرادیگرنبیند وبا کس دیگری ازدواج کند نه نه هرگزهرگز گلنارشاید بیش ازآنکه درداستانها وقصه ها دررابطه با لیلی ومجنون وفرهاد وشیرین میگفتند به عزیز دلبسته بودوشنیدن یک جمله "عزیزازدواج کرد"کافی بود تا تمام وجودش بی اختیار وناتوان گردد وپایش توان نگهداشتن جسم بی حالش رانداشته باشد .

 مادرش که جلوی بچه کوچکش رسیده بود وبا عصبانیت اورا تهدید میکرد چرا الکی میگی واورا سعی داشت خاموش کند بیکباره صدای تالاب(افتادن یک چیزبزرگ) را درپشت سرش شنیدوتابرگشت دودستی برسرش زد وباصدای بلند گفت خدایا بیچاره شدم وبسرعت بسوی پله دوید!

 آری گلنارازبالای پله افتاده بود سرش نیز به لبه پله خورده بود وخون ازآن بروی زمین میریخت رنگ ورخسارش سفید سفید همانند یک مرده.

ادامه دارد.....