مشاورMBA

اقتصادی email:gh_alibeigi@yahoo.com

راه سبز امید
نویسنده : غلامرضاعلی بیگی - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

    ترسی نداشت وهمیشه میگفت که سخن گفتن ازحقیقت ترسی ندارد وحق برباطل پیروزاست. او جوان برومند وخیر با ایمان وتحصیل کرده ایی بود وهمه اهل محل وآشنا وبیگانه براو غبطه میخوردند ودوستش داشتند.

   امید نقش زیادی دربیداری مردم محله وشهر داشت ودست ازفعالیت برنمیداشت درکلاس درس میاموخت وکتاب های مختلف مونس اوقات بیکاریش بود ودرهرجمعی ازحق وعدالت ومهربانی سخن میگفت وبا دیکتاتوری ودروغ وظلم مبارزه میکردوشبها ندای ا... اکبر میداد.

  امیدهرچه میگفت بردلها مینشست "سخنی که ازدل برخیزد  بردل نشیند" وصادقانه سخن میگفت ودروغ سردمداران را برملا میساخت وبه این علت سران رژیم وعوامل آنها بشدت با او ضدیت داشتند وبدنبال بهانه ایی برای دستگیریش بودند ولی امید بسیارباهوش تر ازآن بود که بهانه ایی دست آنها بدهد وبدلیل احترام وعلاقه ایی که همه اهل محل وحتی شهر به او داشتند جرات دستگیریش رانداشتند ودنبال بهانه بودند.

 همهمه ایی درهمه جا پیچیده بود که رژیم تنها مانده وناتوان وراست گفته اند که عمر ظلم ودروغ وریا کوتاه است ولی حاکمان ظالم که جز اطرافیانشان چیزی را نمیدیدند ونمیشنیدند فکرمیکردند که قدرتشان پایداراست ومردم پشتیبان.

 زمزمه ها شروع شد وتجمع ها بخاطر استبدادحاکم وخفقان ازخانه ها ومحله ها شروع شد ودردانشگاهها تحرکاتی ایجاد شد ومردم آرام آرام به این باور رسیدند که میتوانند وبه خیابانها ریختند وهمه جا پراز مردم شد وحافظان مسلح حاکمان بداندیش جز عقب نشینی وتسلیم چاره ایی نداشتند مگر میشود درمیان مردم زندگی کرد ویک تنه وبا این تفکر که پشتوانه زر وزور را دارم درمقابل سیل عظیم مردم ایستاد.

 امید میگفت چون خون جوانان ریخته شده انقلاب وتغییر حتمی است وهیچکس توان مقابله با آن راندارد ودرهرجمعی سخنرانی میکرد واعلامیه وبیانیه میداد،او میگفت خون نهال انقلاب راآبیاری میکند.

 یک روز امید برای پخش بیانیه ها واعلامیه ها به محله دورافتاده ایی رفته بود ودراین حین دونظامی مسلح اورا دیدند وبسویش دویدند تا دستگیرش کنند ،اگردستگیرش میکردند واورامیکشتند شاید اینهمه تلاش درآگاه کردن ومتحد کردن مردم بیکباره به یاس ونامیدی تبدیل میشد وحکومت را به هدفش میرساند وعمرش راطولانی میکرد .

 امید همینکه دید بدنبالش هستند بسرعت به انتهای کوچه دوید ودرراه ازپخش بیانیه واعلام مواضع دست برنمیداشت ودرانتهای کوچه که رسید متاسفانه دید بن بسته ولی امید شخصیتی استوار ودلی پرامید داشت، درها همه بسته بودند وامید علاقه ایی به ورود به ملک اشخاص وبه خطر انداختن آنها نداشت بیکباره دید که دیواری بلند است ودری نیز ندارد به فکرش افتاد شاید خانه نباشد وباغ است ازدیواربالا رفت وباغ سرسبزی دید پرازگل وبوته ودرخت که حتی برروی سبزه های آن تاحال کسی گام نگذاشته وپرید واز راه سبز بسوی انتهای باغ دوید هنوز ازدیواربالا نرفته بود که آن سوی دیوار صدای موج عظیمی را شنید که شعار میدادند مرگ برشاه ،مرگ بردیکتاتور،ا...اکبر

 امید این خاطره را به هرکس تعریف میکرد باور نمیکردند چون میگفتند درآن بن بست باغی وجود ندارد وبه شوخی میگفتند آن راه سبزی که خداوندبرای نجات تو از دست جانیان مسلح و پیروزی تو  ایجاد کرده راه سبزامید است .