دختری که لیاقت خوشبختی را داشت

شیرین خانواده پر جمعیتی داشت تازه او بچه اول این خانواده شش هفت نفره بود که برادران وخواهرانی نیز از پدر ومادر دیگر داشت هرچند همه یکجا نبودندولی همیشه وجودشان محسوس بود و اثرگذار.

پدری که کار تخصصی داشت و درآمد قابل قبولی داشت وبا اینکه دوخانواده را جواب میداد ولی آنقدر درآمد داشت که خانواده اورا که اولی تر بود در ناز ونعمت نگهدارد برادرانش کت وشلوار عید را هفته ها قبل میپوشیدند ودر کوچه به بقیه پز میدادند وهرچه میلشان میکشید از مادر میخواستند او نیز تهیه میکرد مادر خانواده کاملا پدر را دراختیارداشت.

حیات بزرگی داشتند هردو خانواده با مادر بزرگ بخوبی درآن جای گرفته بودند اما مادر بزرگ مادر ناتنی بود وآنها از این تبعیض در زجر بودند ولی تلاش میکردند تا هیچ وقت نارضایتی بروز نکند تا بهانه ایی به مادر شیرین بدهند.

زندگی با یک تبعیض آشکار ولی مسالمت آمیز در جریان بود برادرهایش در ناز ونعمت بودند حتی برادرها وخواهرهای مادری شان که از پدر دوم بود نیز نسبت به برادرها وخواهرهای ناتنی اوضاع بهتری داشتند.

همه شاد بودند همه همسایه ها باهم دوست ویکپارچه ومادران چون پدرها صبح همه به سرکار وفعالیت میرفتند آنها صبح تا غروب خورشید که پدرها یکی یکی به خانه میامدند در کوچه مینشستند واز زمین وزمان صحبت میکردند وبچه ها نیز با هم به بازیگوشی میپرداختند دخترها به بازی پسرها وارد نمیشدند وهمین عرف وسنت کافی بود که از همان دوران کودکی هرپسری هر دختری را میدید بی هیچ مزاحمتی دردلش رویاها وعشق هایی میپروراند ولی تعصب خاصی حاکم بود واحترام خاصی وهیچ کس را جرات تخلف به ذهنش نمیزد وخطور نمیکرد.

از درس ومشق خبری نبود اگر کسی میتوانست درهر سطحی نمره قبولی از درسی بگیرد جای خوشحالی داشت همه نمرات بالاتر از ده اعتبار خاصی بین همه داشت واز پانزده به بالا انگار یک رویا بود معنی ومفهوم نداشت وهیچ پدر ومادری از فرزندشان انتظار آن نمره ها رانداشتند.

بچه ها صبح تا شب بازی میکردند ومیخوابیدند وکتابها را برداشته به مدرسه میرفتند کتاب دخترها بسیار نو میماند وپسرها پاره پاره این نه از خواندن بیشتر بلکه از بی نظمی وشلوغی بود ودخترها تنبلتر از پسرها بودند و دربین خانواده ها زیاد اهمیت نداشت که دخترها درس بخوانند وباسواد بشوند وکار پیدا کنند چون میدانستند دختر پا به 15سال به بالا بگذارد خواستگاری خواهد آمد خیلی بماند تا 18 سالگی است.

پسرهمسایه شیرین به درس علاقه داشت و چون او کسی بود که همه خانواده ها ادب واخلاق اورا تایید میکردند وهمه  بچه ها چه دختر وپسر اورا دوست داشتند وهمین کافی بود که او الگویی شود برای بعضی از بچه ها واز جمله شیرین که با او همسن بود تنها دختری بود که درهمسایگی خانه به خانه و با او دوست حساب میشد وکتاب درسی میگرفت.

در خانواده شیرین حتی کسی از هفت کلاس بیشتر تحصیلات نداشت وبرادرهای کوچکتر از او نیز فعلا در ناز ونعمت وولخرجی های مادر جز بازیگوشی وتفریح به چیز دیگری فکر نمیکنند.

شیرین باهوش بود وبخوبی تشخیص داده بود که درس میتواند او را خوشبخت کند واون پسر همسایه نیز بهترین انتخاب بود ولی آن پسر فقط به درس میاندیشید وهیچ ذهنیتی از دخترهای همسایه نداشت ونزدیگی ودوستی بیشتر با آنها را هم ترس داشت و هم خجالت میکشید .

شیرین روزبروز بزرگتر میشد و قیافه دخترانش بیشتر نمایان میشد وهمین کافی بود که برخی پسرهای به سن بلوغ رسیده را مجذوب خود کند ودوستی نیز پیدا کند که فکرمیکرد به ازدواج منتهی خواهد شد ولی غافل از اینکه نه خانواده اش آن پسر را قبول داشتند ونه رشد تحصیلی شیرین این اجازه را خواهد داد ولی فعلا شیرین هم درس میخواند وهم دوستی وعشق.

این رفتار وارتباط شیرین درآن دوران جرم و خیانت بزرگ محسوب میشد ولی شیرین آنقدر باهوش وزیرک بود که بتواند این ارتباط را که با هدف ازدواج شروع کرده بود مخفی نگهدارد.

روزها میگذشت وسالها گذشت تا اینکه شیرین موفق شد بعنوان اولین فرزندی که دراین خانواده توانسته بود از سد سوم راهنمایی گذشته وپا به دبیرستان بگذارد وهمین موضوع باعث شد که شیرین به توانایی خود بیشتر پی برد واز این پس علاقه او به دوست پسرش کمرنگ میشد واحساس میکرد فاصله علمی پیدا میکند وبرعکس به پسر همسایه دیواربدیوار نزدیک ونزدیکتر میشد وبه بهانه های مختلف کتاب و دفتر میخواست هرچند او بی تفاوت بود ولی همین ارتباطات باعث میشد شیرین روزبروز از اشتباه وتخلف وارتباطات عشقی دور شده وبه درس وکنکور علاقه مند شود.

شیرین آن دختر شیطون قبلی نبود یک دختر زرنگ درسخوان شده بود وبا پسر همسایه رقابت میکرد کنکور رسید رقابت سرسختی شروع شد درکوچه هیج کس تاحال ندیده بود کسی دانشگاه بره ودر کل شهر وروستاهایش تعداد قبولی هرسال به ده نفر نمیرسید ولی پسر همسایه با اقتدار قبول شد نتیجه سالها زحمت خود رادید ولی شیرین پشت در دانشگاه توقف کرد  اما مایوس نشد وهمه کتابها ودفاتر پسر همسایه راگرفت واز او مشورت درسی نیز گرفت وپسر همسایه درآخرین دیدارش برنامه درسی خوبی نیز برایش نوشت وداد ورفت دانشگاه.

شیرین روزها وشبها درس میخواند ونمیخواست که ناموفق بشه ومیخواست توان خود را به همه نشان بده تا اینکه توانست با رتبه خوبی از بهترین دانشگاه قبول بشه وهمه خانواده وشهر را متحیر وخوشحال کرد وخود نیز سرمست پا به دانشگاه ورشته ایی گذاشت که آرزوی جوانان بسیاری بود شیرین تبدیل به دختر مغرور و امیدواری شده بود که احساس میکرد همه پله های ترقی وپیشرفت را طی کرده والان در اوج خوشبختی نشسته ولی این پایان راه نبود.

شیرین تا یکسال اول تحصیل هیچکس را نمیدید وهیچ پسری را درشهر خود قبول نداشت خواستگارانی نیز میامدند وخانواده وشیرین همه را رد میکردند شاید تنها پسری که میتوانست این سد خواستگاری را بشکند وبله را از او بگیرد همان پسر همسایه بود که اونیز در شهری ودانشگاهی دیگر مشغول بود وبه تنها چیزی که فکر نمیکرد ازدواج بود.

گذشته لکه دار همیشه میگویند دامن انسان را میگیرد شیرین همانند آدم معتادی میماند که یکبار ترک کرده باشد او درسوابقش تجربه دوستی با پسری را داشت وهمین کافی بود تا یکی از اقوام دورشان که درتهران بود دامی در مسیر شیرین پهن کند ومیشنیدیم که با کیف سامسونت بارها وبارها آمد خواستگاریش ودر کوچه مادران با هم صحبت میکردند وهرکس چیزی از کمالات پسر میگفت که بزرگترین آن اینبود که آن کیف سامسونت پر از پول است !

بالاخره این آمدن ورفتن ها جواب داد عاقبت بله را از شیرین گرفت وسالها بعد زمزمه هایی بگوش رسید که شیرین دانشگاهش را تمام کرده ولی چون با همسرش در اختلاف است بندرت به شهرستان میاید ومتاسفانه بعد از سالها زندگی اتفاقی که نباید میافتاد افتاد وآنهم جدایی وطلاق شیرین از شوهرش بایک فرزند دختر تازه فهمیدیم علت اصلی آن اعتیاد شوهرش به مواد مخدر بوده وشیرین دراینجا اولین ومهمترین شکست زندگیش را از تصمیمات احساسی اش گرفت.

شیرین دیگر آن دختر شاد وسرزنده و مغرور نبود شکستی بزرگ تجربه کرده بود وآمد تا آن را در کار وفعالیت جبران کند پدر ومادر وبرادرانش هم برای نزدیکی به دختر وخواهرشان که او را یک کوه ویک پشتوانه بزرگ به خانواده میدانستند راهی تهران شدند ولی افسوس که پدر از این کوچ وتنهایی دق کرد ومرد وبدنبالش مادر وبرادرها نیز در این شهر بزرگ راه خلاف را درپیش گرفتند ودوباره شیرین ماند و انبوهی از غم ومشکلات با خود فکرکرد که شاید این غم وغصه در شهر مادریش قابل تحمل تر باشد وانتقالی گرفت ورفت شهرستان .

چندسالی بود وفعالیتی نیز زد ولی دوباره احساسات برعقلش غلبه کرد وبا اینکه هم از نظر سنی وهم از نظر تحصیلی از کسی که برای فعالیتش استخدام کرده بود بزرگتر بود ولی با او ازدواج کرد ازدواجی که بحث ها وحدیثه وسرنوشت پرفراز ونشیب جدیدی را برایش رغم زد انگار روزگار با او سرناسازگاری دارد ویا این همان مسیری است که خود با دستان خود از کودکی نوشته والان بازخوانی میکند.

 

/ 0 نظر / 20 بازدید